تورش را جای دیگر انداخت و رفت
الحق که چه خوب مزد عشقم را داد
تُف هم کف دست ما نینداخت و رفت
گفتند اذان و باز تنها ماندیم
دور از همه، دل برای خود سوزاندیم
از مشکل همسایه ی خود بی خبریم
از بس که نماز را فرادا خواندیم
.
.
.
انگور نشسته بود و از او میگفت
تسبیح بدست ذکر هو هو میگفت
میگفت شراب عشق در کوی رضاست
از قول نگاه مست آهو میگفت
.
.
.
هرچند بدون آن گلو میگیرد
از روی بشر حیات رو میگیرد
سهراب بیا که آب را گل بکنیم
وقتی که ریاکار وضو میگیرد
می خوابم اما می روم هر شب به خوابی تر
وقتی که صحبت می کند لفظ قلم، ناگاه
انشای شعرم می شود قدری کتابی تر
وقتی که هستی میشود تکلیف شبهایم
از روزهـای بی تو بودن آفتـابی تر
منهای مجموع بداخلاقیّ و بدقولیش
زیبا ندارد شهر ما از این حسابی تر
این شور مستی بخش شیرین چیست در چشمت؟
شاید شراب اما نه،از آن هم شرابی تر
امان از دست عشق
.
چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد(حافظ)
.
.
یک غزل عاشقانه تقدیم میکنم:
آنسوی پیچ خورده ی خط های ازدحام
تنها نشسته منتظرت یک پسر مدام
تا بلکه باز قاصدکی نامه آورد
عمرش به باد رفته در این آرزوی خام
شاید صدای زنگ تو باشد، و می دوم
مشتاق سوی گوشی و بعدش الو، سلام
اما تماس بی سخنی قطع می شود
من مانده در خماری پیغام بی کلام
عاشق شدن همیشه ی عالم گناه ماست
وقتی نشانه میرود انگشت اتهام
حالا به جرم عشق مرا ترک می کنی
آخر از این شکسته چه می گیری انتقام؟
یک روز پای دکه ی یک روزنامه ای
با یک خبر مصیبت من می شود تمام
در روزنامه بخش حوادث نوشته اند
یک خودکشی نتیجه ی یک عشق بی دوام
با تو شیرین شده است زندگی ام، همه جا شهد و شکّر است امروز
نفس بادهای پاییزی مثل گل ها معطر است امروز
برگ هارا برقص آورده، باد کِل می کشد به خاطر ما
ابرها اشک شوق می بارند چشم های جهان تر است امروز
فال حافظ گرفته ام، این بار چقدر فال خوب آمده است
این چه روزی است که برای من از همه ی روزها سر است امروز؟
امروز بی خبر دل من را شکسته ای
آخر شنیده ام به کنارش نشسته ای
آن دستها که بر کمرم حلقه می شدند
امروز گرد قامت بیگانه بسته ای
با ما تو حق نان و نمک داشتی ولی
اینک چه سهل و ساده نمکدان شکسته ای
دل مانده است و غصه و تنهایی و خیال
دارد دلم برای خودش دار و دسته ای
یک قطره اشک مانده برایم که می چکد
روید از آن شقایق در خون نشسته ای
رفتی ولی بدان که حلالت نمی کنم
باور مکن ز دست مکافات جسته ای
با چاشنی مهر و محبت بفرست
مانند قدیم کارت دعوت بفرست
تا در دل تو قدم نهادم گفتی
بر خرمگس معرکه لعنت بفرست

